سلام
آه.....
چقدر دلم گرفته است....
چقدردلم میخواهد بایکی حرف بزنم....
یکی که حرفم را بفهمد....
ولی....
دریغ از وجود حتی یک نفر که درکم کند...
ولی همه...
نمیتوانم بگویم همه....
ه.م.ه. فقط....
فقط تظاهر میکنند....
منظور بدی ندارند مسلما....
ولی میدانم که واقعا درکم نمیکنند....
شاید فقط یک نفر....
اگر هم کسی درک کند نمیتواند همه حرفم را درک کند....
این را میدانم...
چون.....
..............
...............
در کل جهان فقط و فقط و فقط یک فاطمه دشتی وجود دارد!
با تشابه اسمی اشتباه نکنید!
از هرکس فقط در دنیا یک نفر است...فقط و فقط یک نفر!
و مسلما هیچکس-جز خدا-نتوانسته...نمیتواند....نخواهد توانست که تا عمق وجود شخص مقابل را درک کند...
این مسلم است.......
و من این را میدانم....
اما نمیدانم...واقعا نمیدانم چرا این دل...درکم نمیکند!
توقعات بی جا دارد....
جالب است...نه؟
حتی دلم هم درکم نمی کند!
.
.
.
پ.ن1:احساس میکنم خودکار قرمزم اعتراض میکند میگوید:من برای نوشتن نیستم!من برای گذاشتن نشاره های نگارشی مثل نقطه و امثالهم هستم....با من ننویس لطفا!مگر خودکار آبی یا مشکی نداری که.... .مرا درک کن!
و من میگویم:دلم مرا درک نمیکند....آنوقت میخواهی من تورا درک کنم؟تو هم پرتوقع شده ای....
پ.ن2:مثلا امروز روز اول ربیع الاول بود...ولی نمیدانم چرا انقدر حال و هوایم ناجور است......
[ تگ ها :
+ قلم خورده در 10:33 عصر به قلم فاطمه دشتی
سلام.خیلی از دست خودم(بیشتر از دست پارسی بلاگ)عصبانیم.
یک ساعت تمام تراوشات ذهنیم رو با نام"راه طولانی"این جا نوشتم و زدم ارسال.گفت ارسال شده ولی حالا...
حالا میبینم هیچی ارسال نشده!!

دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوار...



.
.
.
پ.ن:هنوز تصمیمم برای برگشتن به وبلاگم قطعی نشده...ولی احتمالا بر میگردم :)))
[ تگ ها :
+ قلم خورده در 8:27 عصر به قلم فاطمه دشتی
سلام...
تا آخر دی دیگه اینجا نمیام....
بخاطر امتحانا...
شاید دیگه کلا نیام.....
وشاید.....
وشاید...
[ تگ ها :
+ قلم خورده در 9:32 عصر به قلم فاطمه دشتی
سلام....
میروم....
.
.
.
میروم...
.
.
.
میروم تا در خود غرق شوم...
.
.
.
پ.ن:زیاد خودتون رو برای اینکه بفهمین چی نوشتم درگیر نکنین......این حرفا فقط چند تا حس هستن که نمیدونم چه طوری باید بیانشون کنم.....
[ تگ ها :
+ قلم خورده در 9:27 عصر به قلم فاطمه دشتی
سلام........
یادش بخیر....
جوونی ها کجایین که یادتون بخیر.....
از دست مدرسه.....
ازش متنفرم ولی عاشقشم....
هی.........
هی......................................................................
بیچاره مدرسه که من همه غصه هامو سرش خالی میکنم.....
اونم مثل بچه های خوب ساکت میمونه.....
انگار نه انگار که سرش فریاد میزنم....
گاهی از همین سکوتشه که عصبانی میشم...
.
.
.
.
.
.
پ.ن:دقت کردین تازگی ها چه علاقه ای به...پیدا کردم؟
[ تگ ها :
+ قلم خورده در 7:1 عصر به قلم فاطمه دشتی




