سلام بچه ها
فاطمه دشتی[74]
سلام این قالبی که میبینین اولین قالبیه که خودم طراحی کردم... می خواستم نظرتونو راجع بهش بدونم. حالا که نه، اما یه روز کدشو براتون می ذارم و اگه بتونم، کلا می رم تو کار طراحی قالب همینو می خواستم بگم... نظر یادتون نره دلم برای تابستان و گرمایش تنگ شده است شدیداً! * هر وقت این را می گویم، همه در پاسخم می گویند: ((ای تنبل! دلت تابستون می خواد که مدرسه نری؟!)) اما نه! تابستان را به خاطر گرمایش می خواهم. گرمای خورشید داغ، حتی روابط را هم گرم تر می کند! همه با هم مهربان می شوند! بله! باور کنید حقیقت دارد! در گرما و نور خورشید هم مهربانی موج می زند و انسان، خواسته یا نا خواسته، با دیگران مهربان تر می شود! دیگران را بیشتر می بخشد و کینه به دل نمی گیرد! من تابستان را دوست دارم، به خاطر گرما و محبتی که در هوایش موج می زند و انسان با هر تنفس، آن را به داخل ریه هایش می کشد! به خاطر لحظه هایی که از تابش مستقیم آفتاب داغ روی پوستم، لذت می برم! بهار هم مهربان است، اما من تابستان می خواهم!!!! پ.ن: آره می دونم! باید صبر کنم! چیزی تا تابستون نمونده! به زودی وارد فصل مورد علاقه ی من می شیم! فقط یه ماه مونده! فقط یه ماه! سلام بنده به مناسبت نمایشگاه کتاب (دقت کردین مناسبت مهم روز معلم رو ول کردیم چسبیدم به نمایشگاه کتاب؟ بوی خوش کتاب نو آید همی بوی یار مهربان آید همی ذهن فاطمه شده غرق در کتاب اندیشه ی یار مهربان آید همی ای نمایشگاه شاد باش و دیر زی فاطمه زی تو شادمان آید همی فاطمه ماه است و نمایشگاه آسمان ماه سوی آسمان آید همی شاعر: خواجه فاطمه دشتی حالا یه سری نکات در مورد شعرم بگم: تازه.... همین الان یه قالب شعری جدید اختراع کردم: قصیده نو! این قالب شعر قصیده ای است که لازم نیست تعداد بیت هاش از 15 بیشتر باشه... استفاده از این قالب شعر همین حالا برای عموم آزاد شد فقط یادتون باشه که فاطمه دشتی پدر(پدر که نه... مادر! خب زیادی از خودم تعریف کردم! البته تعریف که نه... من اون قدر متواضعم که این حرفا فقط گوشه ای از دریای بی کران هنر های منه بعله دیگه.... نمردیم و شعر هم سرودیم! و حالا هدف از زدن این پست این بود که.... پ.ن: خودمم نمیدونم چه هدفی از زدن این پست داشتم! سلام الان داشتم همه ی پست های قدیمیم رو نگاه میکردم..... چقدر نثرم عوض شده.... اون موقع ها خیلی شاد می نوشتم الان همه پستام شدن افسردگی محض این پست میخوام شاد باشم عیدی هم که بهم ندادین! تقصیر خودم چیه خوب منم دل دارم بالاخره ناراحت و غمگین میشم... حالا بیخیال این حرفا الان فقط میخوام شاد باشم میخوام یه ذره شکلک بذارم روحیه ام عوض شه! هنوز هم باورم نمیشه اینقدر عوض شده باشم! قیافه من در حال تلاش برای خندیدن: سلام دخترک سبدی پر از گل های بهاری داشت به هر جا می رسید گل می پاشید گل های او هفته ها تازه می ماندند او دخترک بهار بود از هر قدمش بهار می بارید همه مردم با دیدن دخترک لبخند میزدند کودکان دنباله ی پیراهن دخترک را میگرفتند دخترک همه را شاد میکرد اما خودش غمگین بود در عمق غمش شادی نهفته بود منتظر بود زمانش برسد زمانی که او را به خواطر خودش بخواهند نه به خاطر گل هایش و نه به خاطر پیراهنش و نه به خاطر بهار آوردن مدتها گذشت دخترک پیر شد حالا دیگر پیرزن بهار بود اما هنوز کسی او را به خاطر خودش نمی خواست روزی دختر کوچکی نزدش آمد شاخه گلی در دست داشت شاخه گل را با محبت تمام دردامان پیرزن گذاشت حالا دیگر پیرزن شاد بود بالاخره بعد از سالها آزاد شده بود پیرزن سبد گلش را به دخترک داد و گفت:حالا دیگر تو دختر بهار هستی از آن پس دختر کوچک دختر بهار شد ولی او دیگر غمگین نبود او پیرزن قبلی بهار را دوست داشت همان طور که پیرزن او را دوست داشت دخترک همه مردم را دوست داشت و همیشه از دختر بهار بودن لذت می برد
من یه دختر 12 ساله هستم . اینجا دلنوشته هامو میگذارم و امید وارم همون طور که خودم ازشون لذت می برم شما هم لذت ببرید .

) یک عدد شعر سروده ام سرشار از خلاقیت!
اول اینکه من اصلا و ابدا قصد تقلید از شعر معروف (بوی جوی مولیان آید همی***بوی یار مهربان آید همی) اثر رودکی رو نداشتم!


) قصیده نو است و اون قدر باهوشه که فقط هنگامی که 12 سال داشت این قالب شعری رو اختراع کرد....



شما میدونین؟!
مهم نیست فکرتونو درگیر نکنین!
















| [-Design-] |
